آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه 3مهر 91

                               سلام عزیز دل مامانی! دلم برات یه ذره شده. با اینکه این روزا سرم خیلی شلوغه ولی همیشه به فکرتم و دلم برات ضغف میره. قربونت برم مامانی که این قدر شیرین زبون شدی. دیروز که از مهد گرفتمت و رفتیم خونه . دیدم دویدی طرف من و انگشتت رو نشون میدی. گفتم : چی شده مامان. گفتی: مامانی! یایا گاز. خندم گرفته بود. آخه اولین باری بود که از اوضاع مهد داشتی برام تعریف می کردی. گفتم: قربونت برم. گاز گرفتن کار بدیه. رایا دیگه این کار  رو نمی کنه و دستت رو بوس...
3 مهر 1391

سه شنبه 28 شهریور 91

                                 عشق مامان سلام! یکشنبه تولد امیر علی بود. و ما می بایست از سرکار می رفتیم خونه ماشین رو می گذاشتیم بعد آماده میشدیم و با آژانس می رفتیم. آخه بابا اینا هم قرار بود شب بیان. و چون بابایی از اداره تا خونه بی ماشین بود خواستیم زیاد اذیت نشه. خلاصه از مهد گرفتمت و اومدیم خونه. ترافیک از قضا زیاد بود و  شما هم کمی تو ماشین اذیت می کردی. خلاصه اومدیم خونه و شروع کردیم به آماده شدن اونم چه آماده شدنی. باورت نمی شه صد بار گل سرت رو گذاشتم سرت و همش...
28 شهريور 1391

سه شنبه 28شهریور91

                                   دختر خوشگل مامان سلام. الان که سرکار هستم و با اینکه بسیار خسته شدم ولی دلم پیش توئه که چه کار می کنی و حالت چطوره؟عزیز دل مادر دلم برات خیلی تنگ شده. دیروز تو ماشین یه اتفاق جالب افتاد. دلت شیر می خواست و به من گفتی: "مامانی! شیر خامه".خندم گرفت و گفتم معلومه یه رگه شمالی داری. امروز هم روز خوبی بود صبح باهم اومدیم اداره. یه ذره تو ماشین خوابیدی.بعد لباسات رو پوشیدم و رفتیم تو مهد. صورتت رو شستم. ...
28 شهريور 1391

شنبه25شهریور91

                               سلام عشق قشنگم.دلم برات یه ذره شده. ببخشید این روزا سرم خیلی شلوغه. دیر دیر وبلاگت رو بروز می کنم. عزیز دلم این روزا خیلی شیرین زبون شدی و کلی کلمات جدید یاد گرفتی و هر چی ما می گیم تکرار می کنی. آخر هفته رفتیم باغ عمه ارغوان.همش غزاله و صبا رو صدا می کردی. به غزاله می گفتی:آزاله.  با باباجون کلی بازی کردی و تند تند صداش میزدی و باباجون هم کلی کیف می کرد. عمه ارغوان اینا تو باغ یه سگ دارند تا واق واق میکرد بهش می گفتی:پر ...
25 شهريور 1391

12شهریور91

                            سلام عسل مامانی! امروز بعد از تعطیلات اومدم اداره.ببخشید که تو این مدت نتونستم وبلاگت رو بروز کنم. امسال تعطیلات رفتیم شمال. خونه خاله سمانه. خاله سمانه یه پسر داره اسمش آرین. تو تمام مدتی که اونجا بودیم همش با آرین تو جنگ بودی. وبرای اولین بار هم همش روش دست بلند می کردی. خیلی با مزه بود چون همش جلوی بچه ها چیزی نمی گفتی ولی روی آرین بیچاره همش خودی نشون میدادی. یه دادی میزدی و آرین بیچاره ساکت می شد. خلاصه روز های خوبی بود و  تو حسابی با عمو محمود جور شدی. و...
12 شهريور 1391

یکشنبه 22مرداد91

                                دیشب یه اتفاق جالب افتاد. آویسا گلی لباساش رو خیس کرده بود. بهش گفتم :دخترم برو بابایی لباساتو عوض کنه. تا سه می شمارم تو برو. بعد شروع کردم به شمردن. یک . یه دفعه دیدم آویسا گفت:دو. گفتم:دو. گفت:سه.من و بابایی کلی ذوق کردیم و متعجب. خلاصه تا هفت با دختر عسل پیش رفتیم. خیلی خوشحال شدم و کلی ذوق کردم. چند بار با بابایی و دختر عسل تا 7شمردیم. صبح که اومدم مهد از خاله رویا پرسیدم که گفت بله خانم عسل تا 10بلده بشماره و همیشه تو کلاس جلوتر از...
23 مرداد 1391

جمعه 13مرداد 91

                    دیشب ما خونه خاله مریم(دختر خاله بابا رضا)افطاری دعوت بودیم. دیر وقت اومدیم خونه. دختر عسل تو ماشین خوابید اما تا به خونه رسیدیم بیدار شد. بهش شیر دادم اما نمی خوابید. احساس کردم گرمش شده. کمی تو لباسش فوت کردم و نوازشش کردم دیدم چشماش باز و بسته میشه. خیلی احساس قشنگی بود. یاد بچه گی های خودم افتادم. منم هر وقت خوابم نمی برد دوست داشتم مامانم نوازشم کنه تا خوابم ببره.یه لحظه احساس کردم خودم هستم که دراز کشیدم و مامانم بالای سرمه. چشمای مامانم هم از خواب باز و بسته میشه ولی همچنان به کارش ادامه میده تا من بخوابم . چه...
14 مرداد 1391